ای دوست مرا به خاطر آور!

رنجیدنت از چه بود؟ سر در نمی‌آورم
هذیان و سرسام را توفانده‌ای در سرم
لغزیده‌ام؟ کی؟ کجا؟ هیچ از تو پوشیده نیست
بیهوده دم می‌زنم؛ این‌جا تویی داورم
گفتی که لُطف است این، صندوق پُرسنگ بود
بر گُرده‌ی ناتوان بارش کجا می‌برم!
از من بتی ساختی، گفتم که اینم یقین
بر خاکم انداختی، صد پاره شد باورم
سویت نگاه ز مهر ابریشم آورده بود
با او چه کردی که ماند در دستْ خاکسترم؟
آن در که بر باغ سبز وا کرده بودی چه شد؟
پوینده در هر گذر، جوینده بر هر درم
افتاده بودم ز پای، دستم گرفتی به دست
برخاستم چون ز جای، نشناختی دیگرم.

آیا پریشانیم آرامشت می‌دهد؟
این است اگر، پس بیا؛ اکنون پریشان‌ترم
اما بپا، نشکنم! از عنصر شیشه‌ام
هر چند مادر به نام خوانده‌ست «سیمین‌بر»‌م.

 

با قلب خود سخن بگو و نگران مباش که چه روی خواهد داد. با این نیت که بیشترین خیر و نیکی مردم را بخواهی، وارد عمل شو

با نگاه پست همه چیز را می توان ننگ شمرد حتی مهر مادر به فرزند را ... حکیم ارد بزرگ

/ 5 نظر / 11 بازدید
شیما

آقای دکتر از این پستت برداشت های متفاوتی میتونیم داشته باشیم... موفق باشی و همیشه شاد[گل][گل]

شیما

فکر نکنم مهم باشه کسی خوبی های شما رو بخاطر بیاره مهم نیت پاک شماست...

سمانه

نوک مدادم شکست توبه کرد دیگر در دستانم ، حرفهای عاشقانه اش را ، به کاغذ نزند ...

مامایی 87

زیبا بود... بچه که بودیم وقتی بستنی هایمان را گاز میزدند قیامت به پا میکردیم. چه بیهوده بزرگ شدیم روحمان را گاز میزنند و میخندیم...!!!!!!!!!!

مامایی 87

زیبا بود... بچه که بودیم وقتی بستنی هایمان را گاز میزدند قیامت به پا میکردیم. چه بیهوده بزرگ شدیم روحمان را گاز میزنند و میخندیم...!!!!!!!!!!