قصه نردبان

قصه نردبان

دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت.از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:مادر... خدا کجاست؟

وصدای مادرانه ای پاسخ می دهد:خدا در جنگل است.عزیزم

کودک میپرسد چه کار می کند؟

مادر می گوید<<دارد نردبان می سازد.>>

دزد از نردبان پایین می آید ودر سیاهی شب گم می شود.

سالها بعد دزدی از خانهء حکیمی بالا می رفت از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد: خدا چرا نردبان می سازد؟

حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها پیش از آن پایین آمده بود و رو به کودک گفت:

<<برای انکه عده ای را  از آن پایین بیاورد وعده ای را بالا ببرد.>>

                                                             .. ریحانه مولوی..

/ 0 نظر / 26 بازدید